|
پرنده های بی وطن عشق لالایی بارون تو شباس
|
با تو حکایتی دگر [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:0 ] [ مصیب دیداری ]
بریز ا ی اشک ناکامی [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:29 ] [ مصیب دیداری ]
بهار
برگ زردی در بهار [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:50 ] [ مصیب دیداری ]
شعر برای روز معلم آنکه نقاش است و نقشی ساخته با قلـــــــم طرح نویی انداخته در مسیر واژه های دوستــــــــی سطر سطــری زآشنایی داشته آنکه چون اسطوره های پارســی عین ولامی را به میم افراشته هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان پوششی بر جـــــهل جاهل بافته آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا از یرای درس خـــــــــود آراسته چشمه های معرفت جوشــــد ز او دانشی از حد فزون انبـــــــاشته لحظه هایش پر شده از خـاطرات خاطراتی که زدل جان باخـــته هرچه از عطرش ببویم کم بود او گلستان ها ز گل ها کاشته آنکه معمار است و الگوی همه لاله ای بر قلب خود بگذاشته با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد چون جلوداران به کفران تاخته آن معلّم آن مرّبی آن که او از فنونش عالمی پرداختــــــــه او عزیز است و مقامش پاس دار چونکه یزدان نام او بنگاشته عارف آن باشد که چون قطعه زمین هرکسی او را لگد انداخته یعنی از زهد و کلام و علم او ذره ای از دانشش برداشته [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:49 ] [ مصیب دیداری ]
دل بريدم از تمام زندگي
در تو گم گشتم به نام زندگي
با تو بودن شد برايم هر نفس
معني ناب کلام زندگي
موج خواهش هاي تو اما کشيد
عاقبت ما را به کام زندگي
به نام زندگاني حرامم شد جواني
به نام زندگاني حرامم شد جواني
نوشدارويم بمال ، تلخي نکن
تا ننوشم زهر جام زندگي
معني هر دل بريدن مرگ بود
تو نبودي التيام زندگي
با تلود رنج ما آغاز شد
رنج افتادن به دام زندگي
با تو بودن شد برايم هر نفس
معني ناب کلام زندگي
موج خواهش هاي تو اما کشيد
عاقبت ما را به کام زندگي
کند شد شمشير جانم کهنه شد
بس که ماندم در نیام زندگی [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ] [ مصیب دیداری ]
اینم یه عکس نا قابل از مصیب دیداری و تقدیم به دوستان گلم/////اشفته دلان را غم شوریده سران نیست این طایفه را غصه رنج دگران نیست .ای همسفران باری اگر هست ببندید .این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:22 ] [ مصیب دیداری ]
از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:4 ] [ مصیب دیداری ]
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 21:49 ] [ مصیب دیداری ]
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 23:1 ] [ مصیب دیداری ]
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار … خوش بحال چشمه ها و دشتها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه های نيمه باز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جان لبريز از شراب خوش بحال آفتاب … ای دل من، گرچه در اين روزگار جامهء رنگين نمیپوشی به كام بادهء رنگين نمینوشی ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می كه میبايد تهی است ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار … گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ … [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 1:5 ] [ مصیب دیداری ]
خدایا،خوشحالم که می توانم از ستاره ها بالاتر بنشینم و با تو حرف بزنم .خوشحالم که می توانم شانه به شانه کلمات راه بروم و مهتاب را لمس کنم و بهترین شعرهایم را با صدای بلند برایت بخوانم. خدایا،ماه را تو روشن می کنی و راه راتو نشان می دهی.پرنده های دور ه گرد را تو به مقصد می رسانی و میوه های کال را تو می پرورانی .دریا به خاطر تو آبی است و کوهستان برای دیدن تو بپا خاسته است. خدایا ،باران گریه چه کسی است ؟گل سرخ عطر که را دارد و خورشید برق نگاه کیست؟من در کدام طبقه آسمان به دنیا آمده ام و آخرین شعرم را به یاد چه کسی خواهم سرود؟ خدایا،مرا در پیراهن کودکی ام ببین و کنار آینه ها بنشان و دستهایم را از صدف و سوال پر کن.خدایا، هیچ گاه از من مپرس چرا دیر آمده ام و چرا مشقهایم را روی دیوار روزگار ننوشته ام و چرا به سپیده دم سلام نگفته ام. خدایا،همه خوبی ها را در جیبهایم بریز و سنگهای سر سخت را از سر راهم بردار و یکی از درهای سبز بهشت را به رویم باز کن. خدایا،ای آن که ابراهای کبود به یاد تو در آسمان راه می روند وای آن که زیباتراز تو کسی نیست ،به داد دلهایی برس که آنها را فریاد رسی نیست. خدایا،از عشق تو پلی می سازم که مرا به تو برساند،از نام تو خانه ای بنا می کنم که پای هیچ طوفانی به آن نرسد و از نگاه تو صبحی دیگر می آفرینم که خورشیدش هرگز غروب نکند........... [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 12:1 ] [ مصیب دیداری ]
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این مشق ها را خط بزن [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 17:54 ] [ مصیب دیداری ]
بزن باران بزن من تشنه ماندم کویری خسته ام درمانده ماندم فلک پای مرا بسته است اینجا بزن در حسرت سبزینه ماندم ملامت ها کشید این تن از این چرخ من از اقبال کج بی چاره ماندم ببر باران تو حسرت ها از این دل پر از سر سبزیم من تشنه ماندم مرا چشمی ست سوی ایزد خویش به فریادم برس من یکه ماندم مرا دستی ست سوی خالق خویش مرا غرق دلی کن خسته ماندم مرا یک گل اگر بودی چه بودی بزن باران بزن بی قبله ماندم// [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 17:3 ] [ مصیب دیداری ]
بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 18:31 ] [ مصیب دیداری ]
[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 18:13 ] [ مصیب دیداری ]
|